خرید بک لینک
پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید : بهت گفته باشم ، تو هیچی نمی شی ، هیچی... مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت ،آب دهانش را قورت داد خواست چیزی بگوید اما ، سرش را پایین انداخت و رفت .برگه مجتبی ، دست به دست بین معلم ها می گشت ... اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود امتحان ریاضی ثلث اول : سئوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببریدجواب : مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ماسئوال : عضو خنثی در جمع کدام است ؟جواب : حاج محمود آقا ، شوهر خاله ریحانه که بود و نبودش در جمع خانواده هیج تاثیری ندارد و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کندسئوال : خاصیت تعدی در رابطه ها چیست ؟جواب : رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماستمعلم ریاضی اشکش را با گوشه برگه مجتبی پاک کرد و ادامه دادسئوال : نامساوی را تعریف کنیدجواب : نامساوی یعنی ، یعنی ، رابطه ما با آنها ، از مابهتران اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد ، الهی که نباشدسئوال : خاصیت بخش پذیری چیست ؟جواب : همان خاصیت پول داری است آقا که اگر داشته باشی در بخش بیم

برچسب: نویسنده: یوسف رحیمی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

عاشق کسی باش که بر دوسویه بودن عشق پافشاری می کند.

"دانته"

برچسب: نویسنده: یوسف رحیمی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

همه در جهان آدم های خوبی بودیم

فقط می خواستیم آن خوبی را

در لحظات نامناسبی به هم عرضه کنیم

وبه همین دلیل بود که هرگز به هم نمی رسیم .....

برچسب: نویسنده: یوسف رحیمی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

من یک دهه شصتی ام ،با تمام آرمانها و آرزوها و آمالش. من یک دهه شصتی ام آن که تا چشم باز کرد در و دیوار خانه پر بود از پوستر و کتابهای شریعتی و صمد بهرنگی و عکسهای چه گوارا و مارکس و پاتریس لومومبا.ایده آل هایی لمیده بر تصور ساخت دنیایی رنگی و ذهنی اما نه عینی. من یک دهه شصتی ام کودکی ام انباشته بود از بوی باروت و دود و جنگ و ندای سوی دیار عاشقان آهنگران.بازی هایم بازی جنگی بود با تفنگهای چوبی با طعم خشونت، همه آنچه از آن فضای ملتهب پرآشوب یاد گرفتم.من یک دهه شصتی ام نوجوانی ام را فضای انتخابات و خاتمی و دانشگاه تهران و بلوا و دنائت انباشت، با ملغمه ای از آرزوهای شیرین و بربادرفته. فضایی بود تا بیشتر بخوانم و روزنامه ورق بزنم، بدانم و بنویسم.من یک دهه شصتی ام سالهای دهه هشتاد باز سر خورد در جوی بشدت سیاسی و انتخاباتی باز ، باز ، باز. احمدی نژاد و پوپولیسم متولد شده و هاشمی.....جوانی ام را با طعم تلخ تحریم و تحمیق و فشارمبادله کردم،دهه سوم عمرم با کلید روحانی آغاز شد و فریادهای من وکیلم، سرهنگ نیستم اش دلم را لرزاند. اما...من یک دهه شصتی ام در سالهای به سرعت در گذر دهه نود باتجربه تر و

برچسب: نویسنده: یوسف رحیمی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

تقدیم به آتشنشان های هموطنم که زیر آتش و آوار ماندند تا زیر آتش و آوار نمانیم... خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز هر طرف می سوزد این آتش پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود من به هر سو می دوم گریان در لهیب آتش پر دود وز میان خنده هایم تلخ و خروش گریه ام ناشاد از دورن خسته ی سوزان می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم همچنان می سوزد این آتش نقشهایی را که من بستم به خون دل بر سر و چشم در و دیوار در شب رسوای بی ساحل وای بر من ، سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم به دشواری در دهان گود گلدانها روزهای سخت بیماری از فراز بامهاشان ، شاد دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب بر من آتش به جان ناظر در پناه این مشبک شب من به هر سو می دوم گریان ازین بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد وای بر من، همچنان میسوزد این آتش آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان و آنچه دارد منظر و ایوان من به دستان پر از تاول این طرف را می کنم خاموش وز لهیب آن روم از هوش ز آندگر سو شعله برخیزد، به گردش دود تا سحرگاهان، که می داند که بود من شود نابود خفته اند این مهربان همسایگانم ش

برچسب: نویسنده: یوسف رحیمی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

بعضی وقتها باید رو به روی خودت سر به زیر بایستی !! آنقدر سر به زیر ، که "خودت" بفهمد تمام ماجرا را ...!گاهی وقتها باید از "خودت" عذر خواهی کنی ... به خاطر تمام شبهایی که میشد با خیال راحت سر به بالش بگذاری،اما نشد ...بخاطر لبخندهایی که میتوانستی بزنی ، اما نزدی ...بخاطر آوازهایی که میشد بخوانی، اما نخواندی ...بخاطر زمزمه هایی که میشد زیر لب داشته باشی،اما لب گَزیدی...بخاطر قدمهایی که میتوانستی در خیابانی باران زده برداری،اما نزدی ...بخاطر لباسهایی که میشد بپوشی،اما تن نکردی ...بخاطر لی لی هایی که میتوانستی در خیابانی شلوغ تا انتهای مسیر را بروی ، اما نرفتی ... بخاطر عطرهایی که نزدی ...بخاطر موهایی که از بی شانگی سفید شدند ...بخاطر چشمهای خون زده ات ...بخاطر خودت ...خودت...خوووووودت ... گاهی وقتها معذرت خواهی از خودت سخت است !

برچسب: نویسنده: یوسف رحیمی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

روزهای زندگی تاجی خانم پيرزنی هفتاد و چند ساله بودکه با شوهرش نصرت مسعودي توي خونه ای بزرگ و قديمي درنواحي مركزي تهران زندگي مي كردن. اونا سه تا بچه داشتن، بزرگیشون شیرین ازدواج کرده و تو شیراز زندگی می کرد و تاجي خانم هر روز با دخترش تلفنی در ارتباط بود ، شوهرشیرین آقاي شايقي از خونواده های با اسم و رسم شیراز بودن اون كارمند وزارت نفت بود. تو شیرازخونه ای داشتن که هنوز در رهن بانك بود و چند سالي تا تموم شدن اقساطش مونده بود.شیرین یه پسر به اسم سینا داشت که هفده هجده سالش بود... اما آقاي مسعودي... اون بازنشسته بانک بود بيش از هشتاد سالش شده بود، چشماش آب مرواريد آورده وعينك كلفتي به چشم مي زد گوشش هم سنگين شده بود و اغلب سمعك به گوش داشت. تازه یه سكته هم چند سال پيش كرده بود كه باعث شده بود نتونه خوب حرکت کنه وحرف بزنه، سکته و خونه نشینی برای اون که قبلش آدم پرتحرک و فعالی بود خیلی سخت و عذاب آور بود. تاجي خانم هم که نه حوصله براش مونده بود و نه دیگه آقای مسعودی همصحبت خوبی براش بود، تنهايي هاش رو با تلفن به دخترش شیرین وحرف زدن با اون پر می کرد . صبحشون اینطوری شر

برچسب: نویسنده: یوسف رحیمی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

از آدمها بُت نسازید، این خیانت است! هم به خودتان، هم به خودشان

خدایی میشوند که، خدایی کردن نمیدانند

و شما در آخر میشوید، سر تا پا کافرِ خــــــدایِ خود ساخته

(نیچه)

برچسب: نویسنده: یوسف رحیمی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

کاش یک نفر کنار دستم نشسته بود

و می گفت:

یک لحظه صبر کن...

و از روی کنترل دکمه ی خاموش را میزد...

میگفت:

نترس...

شوکه نشو...

این فیلم تلخ،

زندگی ات نبود!

فقط میخواستیم قاعده بازی را نشانت بدهیم

یاد گرفتی چطور نبازی؟

کمتر دلت بشکند؟

کمتر غصه بخوری؟

حالا بلند شو...

وقت تولدت رسیده است

برچسب: نویسنده: یوسف رحیمی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

بعد از هیتلر همه ی آلمان درک کردند که او چه بلایی سر کشور و زیر بناهای آن آورده است ...

اما یک چیز نابود شده هم بود که فقط ما روشنفکران آن را می فهمیدیم و آن خیانت هیتلر به " کلمات " بود.

خیلی از کلمات شریف دیگر معانی خودشان را از دست داده بودند، عوض شده بودند،اشغال شده بودند.کلماتی مانند آزادی ، آگاهی ، پیشرفت ، عدالت .

"هاینریش بل"

برچسب: نویسنده: یوسف رحیمی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

صفحه بندی